دیباچه ای بر روانشناسی شهر و مدینه؛ جنس مؤنث
(مانیفیست من)
14 ماه می 2008، روز چهارشنبه
جبران خلیل ثانی
شهر کابل، دارالامان
کابل من!
شهر زیبای من!
ارض مقدسه من!
شهر در اصطلاح عربها مؤنث است لذا به مدینه تعبیرش می کنند. روی این جهت است که بین شهر و زن رابطه و وحدت ذاتی برقرار است. هر دو به تصرف در می آیند. هم زن و هم شهر یا مدینه. همانطوری که کابل من به تصرف مسلسل به دستان دهن پاره در آمده است. مشکل کار در تصرف محترمانه و با پرینسیب و اصول نیست بلکه مشکل کار در اینجاست که مسلسل به دستان حرمت شهر را حفظ نمی کنند و بعد از تصرف جار می زنند و حیثیت بین المللی شهر را به باد فنا می دهند. اگر تصرف وحشیانه شهر غزنی به دست جهانسوز و یا تصرف شهر بغداد به دست مغولها و به آتش کشیدن این دو شهر و حریق این دو مدینه را ملاک نظر قرار بدهیم، آنچه که مایه تلخ کامی است، حریق شهر است نه تصرف محترمانه و متمدنانه. شهر بدون سکنه قابل تصور نیست. یعنی شهر باشد و مسکونی نباشد، خلاف منطق است. اما تلخکامی در اینجاست که هم مدینه و هم زن پس از تصرف دو حالت پیدا می کند: یک حالت این است که اگر متصرف حرمت شهر را نگه داشته و کاهش را باد نمی کند، این حالت ایدئال قضیه است. حالت دیگر این است که بوق و کرنا و تبلیغات کرده و در همه جا جار می زند و برنامه عملیاتیش را افشا می کند و باعث تخریب وجاهت و نابودی شهر می شود، مثل اینکه وقتی طالبان در کابل آمدند، همه چیز را نابود کرد. مهمتر از همه حیثیت بین المللی کابل است. کابل را حریق ساخت شبیه به غزنه که به دست جهانسوز به آتش سوخت. کابل که به دست طالبان خاکش را باد به همه جهان پخش کرد و یا غزنی که به دست جهانسوز حریق شد و ذغال شد، کی به حال اول برخواهد گشت؟ شهر و جنس مؤنث در حال تصرف باید دیواره امنیتی را تضمین و تأمین کند. مهم این نیست که به تصرف درآید. بلکه مهم حفظ حیثیت و وجاهت بین المللی است.
منتها قضیه تصرف شهر به دست متصرف و یا تصاحب مؤنث به دست مذکر، این ظاهر قضایاست. این یک فریب و بازی زبانی است. تصرف طرفینی است. متصرفی که در قلمروی وارد می شوند، به همان میزان اسیر و زمین گیر و محاصره می شوند. به تعبیر دیگر محاط محیط واقع می گردند. پس لازمه تصرف این است که هم شهر و یا مؤنث و هم مذکر و یا متصرف حرمت حیثیت و پرده داری را حفظ کنند نه اینکه کاه باد کنند و قبله و بتخانه را یکی دانسته و مفهوم قدسی و مفهوم زمینی را تفکیک نکرده شهره شهر و کوچه و بازار سازند. این است که حفظ موقعیت بین المللی و وجاهت مذکر و مؤنث درهم تنیده هست و قابل تفکیک نیست. به همین خاطر است که من همواره از برخی از انسانها بدم می آید. خصوصا از بعضی از مذکرها بدم می آید. یعنی این طیفی که سخت ازشان متنفرم عدم تفکیک قبله و بتخانه است. به این معنا که اگر یک وقتی انسان وارد گاوخانه می شود خیلی فرق دارد با اینکه وارد مهمانخانه شود. هریک از این ورودها تشریفات و قواعد خاص خودش را دارد. به این معنا که اگر متصرف پس از تصرف حظ و شیرینی و طعم و لذت را در ته کام و جانش جاودانه ساخته بر اسرارداری و حفظ حیثیت و حرمت بین المللی شهر همت بنهد، اصول و قواعد جنگ را رعایت کرده است. در اینجا هم مؤنث و هم مذکر که هر دو در طعم تصرف واحد هستند، بهره مند هستند. وگرنه هر دویشان مصداق شهر سوخته غزنی و شهر کابل واقع می شوند، همانگونه که شهر کابل در آتش حریق مسلسل والاهای دهان پاره در حال سوختن است.
روی همین وسواس و احتیاط است که معتقدم ورود به حریم حرمت شهر مقدسی مثل کابل؛ پایتخت من، فضا و موقعیت و شرائط می خواهد، و با شرائط و ضوابط باید وارد شد، ازیرا که کابل ارض مقدسه ای است اقلا برای من. روی این بوده است که بارها شاید سال یکبار وارد کابل شده ام لیکن قدرت مواجهه با آئینه های شهر را نداشته ام. زیرا دایم کابل تابوی من است و این تابویی همچنان است سیال در ذهن و روان من. شاید بارها آمده ام کابل و از حریم حرمت شهر و دیدار حرم آئینه ها خودداری کرده ام زیرا همواره با خودم گفته ام: تشرف به حریم حرم آئینه ها آمادگی و تأمین شرائط می خواهد ازیرا که حرم آئینه حرمت دارد و باید طی الارض کرد و کوچکترین بی دقتی ممکن است حیثیت و هویت شهر را تخریب کند. زیرا به کابل با پای برهنه باید وارد شد. همواره با خودم اندیشیده ام که ارض موعود و آئینه بندان شهر ساحت ملکوتی است که ملکات و کلمات در آن جاریست.
کابل من، شهر آئینه است و انسان در آنجا نیمه گم شده اش را پیدا می کند نه اینکه نیمه گمشده اش را طعمه حریق بسازد. تصرف منطقی و قاعده مند خلاف تصرف خیلی از مسلسل به دستان بی رحم و وحشی است که موقعیت هویت تاریخی و عظمت و شکوهمندی شهر را پاس ندارد. شهر اسرار خداست. داراییهای شهر نیز اسرار خداست. "رابطه" شهر و شهرنشین یا مذکر و مؤنث (متصرفین) نیز با پیروی از قواعد سراللهی معنا پیدا می کند. وگرنه شهری بدون سکنه قابل تصور نیست. آفتابی بدون آفتاب نشین نیز متصور نیست و یا اقلا منطقی نیست. جنس مؤنث و جنس مذکر دایم در مبارزه است. هر دو وقتی هویت و ارزش و معنا و مفهوم پیدا می کند که تلفیق شوند. باران و زمین. این مبارزه به معنای حریق همدیگر نیست و نابودی نیست بلکه باروری است و بهره مندی و حظی که در تلذذ آن متصرفین اعم از مذکر و مؤنث به بی نهایت می رسند. این بی نهایت رسیدن به معنای نفی علت العلل نیست. رابطه مذکر و مؤنث یک رابطه علت و معلولی است که از علتها جداست و این بی علتی محرم اسرار خداست. در محرم اسرار خدایی و در مرکز سجود رازداری هر کسی به بهشت می روند و شهد شربت جاریی در توحید جسم و روح را تجربه می کنند. مبارزه بین متصرفین (مذکر و مؤنث) آب و آتش هم نیست. آب و آتش هم است. زیرا با بی نهایت رسیدگی آتش به خاکستر تبدیل می شود و در خاکستر روح معنای ققنوس پیدا می کند و ققنوس همان جاودانگی روح و بیکرانگی توحید دو جنسی است که در جستجوی هم بوده اند و بالاخره باران و زمین را تمثیل کرده اند. قطعا ورود جهانسوز در غزنه و طالبان در کابل نه مصداق باران است و نه زمین. طالبان خاک کابل را به باد داده است و آبش را تبدیل کرده است به دوشاب. یعنی وقتی تصرف کابل را روی آنتنها و پیامهای سوار کرده است، کابل چهره عبوسی یافته است که این چهره ترش کرده بی پناهترین چهره مظلوم تاریخ است. این است که شهر کابل حریق شده است و سوخته است و می سوزد و هردوی ساکن و مسکن دود شده است و ذغال. اما کابل شهر من، مانند طلایی است که از بین خاک و خاکستر و آب می درخشد، طلا، طلا است، جس، جس. میزان ارزشیابی طلا و جس در بها و ذات وسیع و ظرفیت بزرگ و بی نهایت بودن آنهاست. کابل طلاست زینت و زیور شهروندان نیک گهری که حرمتش را پاس بدارد.
ادامه دارد
